تبلیغات
تلألو - نگاهی به فیلم «گشت ارشاد»، به انگیزه نمایش در جشنواره فیلم فجر
تلألو
تلویزیون،سینما و كمی عشق

       

        حكایت پرچم دشمن و فیض بوك!

 

هادی داداشی

 

تماشای فیلم سطح پایین و عصبی‌كننده «چار چنگولی» در پاییز سال 87 و دو سال

 

پس از آن مواجهه با فیلم غیرقابل تحمل دیگری چون «ازدواج در وقت اضافه» در بهار

 

سال 90، خبر از سیر نزولی فیلمسازی حرفه‌ای می‌داد. اینكه كارگردانی چون سعید

 

سهیلی گرفتار موج كمدی‌سازی نیمه دوم دهه 80 و مقهور سینمای بدنه به معنای

 

منفی آن شده، بسی نگران كننده بود. كسی كه با «مردی شبیه باران» شناخته می‌شود

 

و «چهار انگشتی» او هم علی‌رغم دیده نشدن، حاوی لحظه‌ها و قاب‌های غافلگیر كننده

 

سینمایی است. بهار امسال وقتی پیش تولید «گشت ارشاد» به شكل جدی آغاز شد و

 

اطلاعات آن آرام آرام به بیرون درز كرد، پیشینه دو فیلم اخیر سهیلی موجب شد تا

 

قضاوت‌های پیشاپیش، حكم بر بی‌اهمیت بودن آن دهد. در واقع این پیشداوری، فیلم

 

جدید سهیلی را تكمیل كننده قطعی تریلوژی افول یك استعداد قلمداد می‌كرد. این

 

بدبینی حتی مزیت حضور حمید فرخ‌نژاد را نیز در جمع سازندگان فیلم تحت‌الشعاع

 

خود گرفت. «گشت ارشاد» حالا در كورس رقابت جشنواره فیلم فجر، در معرض تماشا

 

و محك قرار گرفته و یك نگاه منصفانه، حكایت از اتفاق دیگری دارد. برای ورود به

 

بررسی فیلم سهیلی، یادآوری تیتر انتخابی «بانی فیلم» در گفت‌وگو با او می‌تواند كمك

 

مؤثری باشد: «نه جایزه برایم مهم است، نه نقد منتقدان» (15 بهمن 90) در رجوع به

 

متن گفت‌وگو روشن می‌شود عبارت «نه حضور در جشنواره» هم میان صحبت‌های او

 

وجود دارد. این برخورد بی‌تفاوت و از موضع بالا- كه با توجه به حضور فیلم در بخش

 

مسابقه- قطعاً نوعی «با دست پس زدن» تلقی خواهد شد، نشان از آن دارد خود

 

سهیلی نیز در ارزیابی فیلمش هنوز در انتظار گذر زمان و بازخوردها در اكران

 

گسترده‌تر است. به نظرم هم دیدار «با پا پیش كشیدن» او تنها در صورتی محقق

 

خواهد شد كه فیلم شاید شانس آن را بیابد تا سهمی از كاندیداها یا به ویژه جوایز را به

 

خود اختصاص می‌دهد!

 

گشت ارشاد را در میان استقبال وسیع مردم در سینما آفریقا دیدم و تشویق‌ها و

 

قهقهه‌های پیاپی نشان از آن دارد فیلم اگر در زمان اكران عمومی مناسب راه به باشگاه

 

میلیاردی‌ها پیدا نكند، قطعاً تا مرز آن نزدیك خواهد شد. این یعنی امیدهای تجاری

 

مورد نظر سازندگان كه از همان نام فیلم توی چشم می‌زند، بی‌پاسخ نخواهد ماند. فیلم

 

شوخی‌های كلامی خیلی دست اول و بامزه‌ای دارد، ویترین بازیگران آن با فرخ‌نژاد،

 

پولاد كیمیایی، نیوشا ضیغمی، سحر قریشی و جمشید هاشم‌پور پر زرق و برق است و

 

سوژه ملتهب آن هم با پرداختی تقریباً محتاط و زیركانه، احتمالاً مشكل خاصی در

 

ممیزی نخواهد داشت.

 

خاصه آن كه ژانر كمدی عامه پسند و بدون ادای آن برخلاف «اسب حیوان نجیبی

 

است» (عبدالرضا كاهانی)، زهر برخی تندگویی‌هایش را نیز مهار كرده است. هر جا هم

 

كه بحث گشت ارشاد قلابی سه كاراكتر خلافكار قصه، راه را بر ورود هر گونه همسان

 

سازی یا مشابهت احتمالی باز می‌كند، یك شوخی و ترفند جدید، ذهن تماشاگر را

 

دوباره به چهار چوب و دنیای فیلم باز می‌گرداند.

 

گفتم نویسندگان شوخی‌های كلامی با نمكی برای فیلم نوشته‌اند كه شاید برای یك اثر

 

با داعیه كمدی بودن به حد كفایت نباشد، اما به هر حال در ظرف زمانی آن مخاطب را

 

راضی می‌كند. از جمله این شوخی‌ها صدای پیامك تلفن همراه شخصیت حاجی است

 

كه شعار مرگ بر آمریكا، مرگ بر اسرائیل برای آن انتخاب شده، یا اشتباهات حاجی در

 

بازگویی تئوری‌های دختر مورد علاقه‌اش برای دو همدستش، به كار بردن «فیض بوك»

 

به جای «فیس بوك» یا «حرضت» به جای «حضرت» و ... كه اغلب عاری از خلاقیت

 

تصویری هستند، اما همین جنس شوخی‌ها وقتی با تصویر همراه می‌شوند، یعنی چیزی

 

كه در فیلم كمتر می‌بینیم، فوق‌العاده مؤثرتر جواب می‌دهند. در جایی از فیلم دو زیر

 

دست حاجی با شلوارك‌های آمریكایی و یقه‌ای بسته و تسبیح، باتوم و بی‌سیم به دست

 

(!) قصد ملحق شدن به او را دارند تا گروهی جوان مرفه را تلكه كنند. یكی از جوانان با

 

دیدن این صحنه، معترض وضع ظاهری خود آن دو می‌شود و پولاد كیمیایی برای جبران

 

دسته گلی كه از روی عجله و حواس پرتی به آب داده‌اند، می‌گوید این كار ما یك

 

حركت شعاری است كه یعنی پرچم دشمن، شورت ماست! تناقض كلامی و تصویری این

 

شوخی كه در رده پر تشویق‌ترین بخش‌های فیلم هم بود، اتفاقی است كه در طول فیلم

 

كمتر می‌توان از آن سراغ گرفت. در كل لحظه‌های كمدی عینی فیلم همپای طنز زبانی

 

آن پیش نمی‌رود و این برای یك فیلم سینمایی، نوعی امتیاز منفی و محروم شدن از

 

پتانسیل‌های تصویری است.

 

فرخ‌نژاد در جدی‌ترین نقش‌هایش، مثلاً «ارتفاع پست» (ابراهیم حاتمی‌كیا) هم

 

رگه‌هایی از كمدی را چاشنی رفتار و گفتارش می‌كند. با این حال «پوست موز» (علی

 

عطشانی) مجالی جدی بود تا ثابت كند با وجود فیزیك درشت و خشن، از ظرفیت‌های

 

طنازانه هم به خوبی بهره برده است. در گشت ارشاد به دلیل تكیه تعمدی و غالب‌تر

 

روی ابعاد خودمدارانه و تحكم‌آمیز این بازیگر، برخلاف «پوست موز»، شاید فیلم خود را

 

از خیلی خصوصیات كمدی او محروم كرده باشد، اما همچنان در مواجهه با دو كاراكتر

 

دیگر با بازی پولاد كیمیایی و ساعد سهیلی و تا حدودی ضیغمی، سعی داشته از غلبه

 

این خشونت ذاتی بكاهد یا آن را رقیق كند. با این وجود گریم هم البته به تناسب ماجرا

 

و ماهیت تماتیك فیلم، گاه به بعد عصبانی و عبوس او دامن می‌زند و فضا را متشنج

 

می‌كند. به این بیفزایید لحظه‌های صرع مانند و آشفتگی روانی و ظاهری نگران كننده و

 

مشوش كاراكتر ساعد سهیلی و تأكیدهای مداوم فیلمساز روی آنها را. مواردی كه

 

احتمالاً برای در نظر داشتن آسیب‌های اجتماعی و لحاظ دیدگاه جامعه‌نگرانه طراحی

 

شده‌اند، اما تركیب فیلم را دچار نوسان‌های آنی می‌كنند. سكانس‌های خون و خونریزی

 

اضطراب‌آمیز اواخر اثر نیز دقیقاً در همین راستا، تلقی بیننده را از گونه‌ای كه دقایق

 

عمده فیلم ادعای آن را دارند (طنزآمیزی)، گرفتار برزخ تردید و بلاتكلیفی می‌كند.

 

زوج پولاد و فرخ‌نژاد، پیشتر در «صحنه جرم، ورود ممنوع»  (ابراهیم شیبانی) بسیار

 

دلپذیر بود. اینجا هم پولاد با كنار گذاشتن یك جدیت آزاردهنده تصنعی و ناهمگون و

 

به عنوان شناسه‌ای در بازی‌هایش و جایگزین كردن آن با شكلی از جدیت مضحك،

 

كاركرد مثبتی دارد. ساعد سهیلی كم تجربه‌تر هم در تلفیق با این دو، كمی بیشتر از

 

تعبیر «گلیم خود از آب بیرون كشیدن» را به نمایش می‌گذارد.

 

پایان گشت ارشاد می‌توانست در همان سكانس رویای پولاد، وصالش با دختر دلخواه در

 

 206 آلبالویی و قضیه رقص حاجی روی موتور سیكلت در بزرگراه رقم بخورد. گزینه‌‌ای

 

كه گویا مدنظر سازندگان هم بوده، ولی برای جلب حمایت مسؤولان به فینالی

 

مصالحه‌آمیز كه دیدیم، ختم شده است.

 

نكته آخر آنكه دستمایه قرار دادن چنین موضوعاتی با توجه به بار روانی- اجتماعی

 

منفی و شبیه سازی‌های احتمالی‌شان، عنوان تیغی دودم را یدك می‌كشند. اگر در اسب

 

حیوان نجیبی است، رضا عطاران جسورانه با سوء استفاده از لباس مأمور قانون، هر آنچه

 

می‌خواهد می‌كند، كارگردان دست كم در پناه تاریكی شب، مدام ذهن پرسشگر

 

تماشاگرش را از چرایی غیبت مستمر نیروهای نظارتی و انتظامی دور می‌كند. اینجا در

 

شلوغ‌ترین اماكن و ساعت‌های پر تردد روز، سه خلافكار جنوب شهری در كسوت

 

ضابطین قضایی دروغین، بی‌محابا به قربانیان می‌تازند و اموالشان را بالا می‌كشند، ولی

 

هیچ مأموری پیدا نمی‌شود تا از آنان كوچكترین بازخواستی كند. معدود اعتراض‌های

 

شاهدان در صحنه هم رنگ و بویی كمیك پیدا می‌كند. نكته‌ای كه حتی در منطق

 

روایی و تا حدی فانتزی فیلم هم پذیرفتن آن ساده نیست و فیلمساز پاسخی برایش

 

ندارد.

 




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 بهمن 1390 توسط هادی داداشی