تبلیغات
تلألو - نگاهی به فیلم «اكباتان»،به انگیزه نمایش در جشنواره فجر
تلألو
تلویزیون،سینما و كمی عشق

 

     طفلك، جلال مقدم مرحوم!

 

 

«اكباتان» مهرشاد كارخانی هرچه كه باشد، قطعاً هیچ ربطی با فیلم دوست‌داشتنی و

 

كلاسیك زنده‌یاد جلال مقدم ندارد. این فیلم به ظاهر عاریتی كه نامش را نیز از

 

تله‌فیلمی به كارگردانی سعید اسدی برگرفته، در لوای «اقتباس» از «فرار از تله»، یك

 

داستان كشدار و ملال‌آور را با هزار ضرب‌وزور روایت می‌كند. با این وجود كه زمان فیلم

 

از 90 دقیقه استاندارد كمتر است، امّا تحمل همین زمان هم مشكل می‌نماید.

 

در فیلم مقدم ما با یك قصه تك خطی طرفیم كه به خوبی پرداخت شده و موقعیت‌های

 

دراماتیكی را می‌سازد كه حتی حضور ستاره عرصه بازیگری آن مقطع نیز در راستای

 

فیلم و هماهنگ با سایر اجزا قرار دارد و بیرون نمی‌زند. مرحوم مقدم حدود یك سال

 

پیش از فرار از تله، جایزه اول جشنواره سپاس و دیپلم افتخار مجمع منتقدین فیلم

 

ایرانی را در سال 1349 دریافت كرده بود و همین نكته می‌توانست فیلم مقدم را

 

تحت‌الشعاع قرار دهد. درصورتی كه هر قدر بهروز وثوقی در این فیلم قدرت

 

بازیگری‌اش را به رخ می‌كشد، تماشاگر از حضور داود رشیدی یا جلال پیشوائیان نیز

 

لذت می‌برد. ضمن اینكه انگیزه مرتضی در به‌دست‌آوردن عشقش و به ویژه حكم

 

ناعادلانه محكومیت پنج ساله‌اش، فرار از تله را به فیلم مهیج و دیدنی بدل كرده و

 

شخصیت‌هایش را مهم می‌شمارد.

 

امّا اشكالات فیلم كارخانی را از چند منظر می‌توان بررسی كرد؛ فیلمنامه‌ای فاقد

 

چارچوب داستانی پركشش و دیالوگ‌های ابتدایی و شعاری و انتخاب نادرست بازیگران

 

و بالاخره كارگردانی ضعیف كه سه ضلع مثلث ضعف این فیلم هستند.

 

این اقتباس آزاد، یا به عبارت بهتر اقتباس از هفت دولت آزاد (!)، قصه مردی به نام البرز

 

است كه تازه از زندان آزاد شده و تلاش‌هایش برای بازپس گرفتن زنی جوان او را تا پای

 

مرگ پیش می‌برد. (بخش‌هایی از این یادداشت بزنگاه‌های بی‌رمق قصه را لو می‌دهد، امّا

 

نگران نباشید!) مبهم باقی ماندن اینكه البرز چرا و چطور محكوم به حبس شده، بماند،

 

ولی واقعاً چرا نقشی با این اهمیت برای یك روایت، به بازیگری محول شده كه میمیك

 

چهره‌اش از اول تا پایان فیلم كوچكترین تغییری نمی‌كند؟! مزدك میرعابدینی، نقش

 

البرز را چنان خنثی و بی‌تفاوت بازی می‌كند كه انگار یك نقش فرعی گذرا و كوتاه

 

است. واكنش‌های او در قبال یك مرد غریبه به نام شهباز (شاهد احمدلو) همانقدر

 

منفعل است كه در مواجهه با خواهرش. چنین شخصیتی هیچگاه نمی‌تواند برای تماشاگر

 

آنقدر مهم شود كه سرنوشت او و هدفش. پس حالا اگر زن قصه خواهر یا نامزد او باشد،

 

چه تفاوتی دارد كه فیلمساز گمان كرده دیالوگ بازیگر زن (سحر قریشی) تماشاگر را

 

دراین‌باره غافلگیر خواهد كرد. دوشادوش او هم شاهد احمدلو با ظاهری كابوی‌وار و

 

بازی یخ، مدام وضع را خرابتر می‌كند تا جایی كه دیگر حوصله‌ای برای هضم بازی

 

آماتوری‌ مانی حیدری در نقش «دزد ناموس» باقی نمی‌ماند. در معركه این گزینش‌های

 

تعجب‌آور، گذشته از آنكه داود رشیدی هم لابد برای تكمیل این ادای دین- در معدود

 

لحظات حضورش، ورود و پرسه‌زنی سروش صحت با یك اسلحه بزرگ در وسط شهر

 

تهران از آن ایده‌هایی است كه فقط در فیلمی مثل اكباتان خواهید دید! آن هم با این

 

دیالوگ سردستی توجیه كننده كه «او حال درستی ندارد»!

 

اگر البرز در برخورد خشن خود با پسر به اصطلاح مایه‌دار، در نهایت شرط او را برای

 

تهیه 20 میلیون پول در مهلت یك شبانه‌روز می‌پذیرد، كلید حل آن را طبق قاعده

 

چنین موقعیت‌هایی باید در یك سرقت آنی جست‌وجو كرد. آیا اگر فیلمنامه‌نویس لطف

 

نمی‌كرد و شهباز را ناگهان در مقام یك مصلح اجتماعی با تمایلات پنهان رابین هودی

 

پیش‌پای البرز قرار نمی‌داد، باز موتور محركه قصه این طور لنگ می‌زند؟ مردی غریبه

 

كه در فاصله یك چای نوشیدن با البرز، او را همخانه خود می‌كند و برای دردسر او

 

پاپیش می‌گذارد و دل می‌سوزاند. كدام ظرفیت داستانی و وجوه شخصیت‌پردازی در

 

پرداخت این كاراكتر لحاظ شده كه ما باید رفتار او را در قبال البرز درك كنیم؟ مردی

 

كه در دیالوگ‌هایش فریاد بی‌عدالتی سرمی‌دهد یا ادعا می‌كند تمام طلا فروش‌های

 

تهران برای طلای پاك نزد او می‌آیند و احتمالاً ما باید آنرا بپذیریم! (به‌طور مثال،

 

دیالوگ كلیدی فیلم را از زبان او بشنوید: «بی‌عدالتی ریشه آدمو می‌خشكونه!») این

 

تناقض‌ها در رفتار سایر كاراكترها نیز آزاردهنده و غیرقابل پذیرش است. فیلم حتی از

 

محیط شهرك اكباتان نیز به‌عنوان یك شخصیت مستقل در فیلمنامه كه ظهور و سقوط

 

آدم‌ها و افتتاحیه و اختتامیه داستان را در بطن خود جای می‌دهد، بهره چندانی نبرده

 

است. شهرك اكباتان با آن رنگ خاكستری و تیره بتونی كه بخش غالب فضایش را

 

شكل داده، می‌توانست بستر مناسبی برای روایت یك قصه شهری تلخ با آدم‌هایی

 

ماشینی باشد. همانطور كه فیلمساز در نزدیك شدن به اطرافیان شخصیت‌هایش،

 

خساست به‌خرج داده تا تنهایی و بی‌كسی آنان را در این فضای سرد و سنگی هرچه

 

بیشتر دامن زند. ولی حیف كه آشفتگی سناریو و بازی‌های نامناسب، این انگشت‌شمار

 

فكرهای خلاقانه را قربانی خود كرده است. دریافت كارگردان از اتمسفر قصه‌اش و

 

مكان وقوع رویدادها حتی اگر در فیلمنامه درآمده باشد، در مرحله فیلمبرداری با آنچه

 

از كلانشهری چون تهران و هویت آدم‌هایش می‌شناسیم، مطابقت نیافته است. شما

 

زمانی كه قهرمان قصه خود را به درستی نپرورانده‌اید، ضد قهرمان حساسیت‌زایی در

 

برابر او طراحی نكرده‌اید و انگیزه او را هم نمی‌توانید برای مخاطبان با اهمیت جلوه

 

دهید، چطور می‌خواهید به امید الگوهایی چون اقتباس یا پخش نماهایی از فیلم اقتباس

 

شده، دنیای فیلم‌تان را سروسامان دهید.

 

در چنین وضعی، تصمیم كارگردان مبنی بر حضور كوتاه و بی‌دیالوگ در اوایل فیلم هم

 

نه تنها دردی دوا نمی‌كند، بلكه ناخواسته محملی برای خنده بی‌معنی تماشاگر می‌شود.

 

اكباتان فیلمی پراشتباه در كارنامه كارخانی است كه شاید تنها درام شهری‌اش، آنرا به سایر

 

آثار این كارگردان وصل كند، چرا كه در غیر اینصورت هم صرفاً یك وصله ناجور خواهد بود.

 

فیلمی كه حتی مرگ یا نجات دو كاراكتر اصلی‌اش هم در پایان، برای مخاطب دلزده توفیری

 

نمی‌كند.




نوشته شده در تاریخ شنبه 22 بهمن 1390 توسط هادی داداشی